سيد محمد باقر برقعى

3252

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چشم سياه به غارت مىبرد دل را سيه‌چشمى كه او دارد * ز حسرت مىكشد ما را لبى كان مشك مو دارد مرا با يك نگه از خويشتن بيگانه كرد آخر * نمىدانم چه در سر آن نگار فتنه‌جو دارد خمارآلوده چشمانش ، چه مستى مىدهد الحق * شراب كهنهء شيراز گويى در سبو دارد اگر خوانم ميانش را چو مو ترسم كه از غيرت * دهان بر شكوه بگشايد كه اينجا گفت‌وگو دارد قدش را گر بخوانم سرو ، با صد عشوه مىگويد * كه من سرو روانم ، سرو جا بر طرف جو دارد چو باشد او ، دگر با گل سروكارى ندارد كس * به پيش رنگ و بوى او كجا گل رنگ و بو دارد اگر نيشم زند آن نوش‌لب هرگز نمىرنجم * كه جسم و جان من با نيش و نوش يار خو دارد بجز جانانه پيمان با كسى ديگر نمىبندد * هرآن‌كو در جهان عشق و رندى آبرو دارد نثارش مىكنم ، جان مرا خواهد اگر جانان * كه « مزدا » جانفشانى در ره او آرزو دارد